آن مرد

 

 

آن مرد ببخش که کمی دیر شد

قرار بود آرزو کنی هرچه زودتر از "خانه ی دوست" نامه ی بعدی را برایت بنویسیم اما حتما مشغله ی زندگی روزمره باعث شده ما را فراموش کنی.

آن مرد از دنیایت برایمان بگو

آنجا بی قرارها چگونه اند؟

مثل ما با هر نفس بغض فرو میدهند و آه دیگری دل کوچکشان را پاره پاره می کند؟

 

آن مرد بیا

بیا و ما را با خود به دنیایی دیگر ببر

می گویند آنجا "تفاوت" وجود ندارد

می گویند آنجا "بهشت بی خبریست"

آن مرد راست گفتند کوری را نباید به خاطر آرامش تحمل کرد اما ما ترجیح میدهیم کور باشیم

با هم کور باشیم

در بهشت بی خبری زندگی کنیم

راستی آن مرد

او این روزها کمی غمگین است

بیا و دلداری اش بده

من با هر بغض او بغض میکنم و نمی توانم آرامَش کنم

 

آن مرد این روزها برایش آواز می خوانم

در خانه

در خیابان

در هر حال

او هم گوش میکند

میدانی آن مرد؟ همیشه خوب گوش میکند, خوب حرف میزند, خوب آواز میخواند و خوب دلم را می بَرد

آن مرد ما دلهایمان را عوض کردیم , میدانی که؟

 خدا را شکر محافظان خوبی هستیم.

اما آن مرد این روزها کمی غمگینیم.

با باران بعد بیا آن مرد و ما را با خودت به آن بالاها ببر

می گویند آنجا همیشه هوا بارانیست

مثل آن باران که او و منِ او با هم قدم زدیم و خاطره ساختیم

آن مرد او خیلی مرا دوست دارد و طاقت ذره ای خم بر ابرویم را ندارد

اما من گاهی یواشکی بعضی غم ها را تنها به دوش میکشم که مبادا خسته شود.

 

آن مرد ما با هم خاطرات و روزهای خوشی داریم فقط کمی غمگینیم

آن مرد زودتر بیا و ما را با خود به آنجا که گفتم ببر

خسته ام از این "دختر کویر"

دلم یک دختر بهار میخواهد

یک همیشه  منِ او

 

امضا: ما

 


/ 3 نظر / 16 بازدید
مهذخت

یعنی اشکام همینطور میریزه.چقد خوب بود ممنون

vida

آپـــــــــــــــــــــم[لبخند]